
بین در کودکی بخاطر پس دادن گناهان پدرش در زندان بدنیا اومد و به حبس ابد محکوم شده بود،او از زمانی که متولد شد در زندان بود و از خشونت آنجا میترسید، او در خطر بسیار زیادی بود ،یک روز یک زندانی به او حمله کرد بین زندانی را با چاقویی که در عروسک خرسش مخفی کرده بود کشت ، او در زمانی که در زندان بود بسیار ورزش میکرد و بدن خود را قوی میکرد و هر کتابی که در زندان پیدا میکرد را میخواند و آخر هم به قدرت و هوش بسیار زیاد دست پیدا کرد ،او میتواند به 4 زبان مختلف حرف بزند.بین در بزرگی خطرناکترین فرد در آن زندان بود ، سرپرست زندان که از بین میترسید و سعی میکرد خود را از دست او خلاص کند بین را برای یک آزمایش نامزد کرد زمانی که آزمایش روی او انجام شد(لازم به ذکر است که بگم در آزمایش ماده ی ونوم را میخواستند وارد بدن بین بکنند که قبلا هم اینکار را با چند زندانی کرده بودنند و همه ی آنها مرده بودند)اول به نظر آمد که ونوم که به بین تزریق کردن موجب مرگ او شده است ولی بین زنده ماند و آن ماده قدرت فیزیکی اورا بسیار قوی کرد،از آن زمان به بعد او ماسک زد زیرا کاربرد ماسک او این است:اگر این ماده ی ونوم هر 12 ساعت یبار به او تزریق نشود بین بسیار ضعیف می شود و بخاطر اثرات جانبی رنج میبرد،ماسک او با لوله به پشکه ای از آن ماده وصل است و به وسیله ی لوله ها آن ماده ی ونوم به بدن اون وارد می شود و این ماسک هم بزرگترین نقط ضعف بین است.بعد ها بین از زندان فرار کرد و همه ی زندانی های شهر را فراری داد،او به شهر گاتهان رفت که خود را پادشاه گاتهام کند و برای اینکار باید با بت من رو برو می شد .یکی از لقب های بین مردی که خفاش را در هم شکست است .بین برای جنگ با بت من با خود گفت اگر همین الان بروم با بت من بجنگم شانسم برای برد کم است برای همین تصمیم گرفت اول قدرت روحی و جسمی بت من را ضعیف کند برای همین همه ی بیمار های تیمارستان آرکهام را آزاد کرد،چند ماه هم طول کشید تا بت من همه ی آن مجرم هارا دوباره به تیمارستان برگرداند.بعد از اینکه بت من همه ی مجرم هارا دست گیر کرد بسیار ضعیف شده بود در همان حال هم بین برای نبرد با بت من رفت و در آخر نبرد کمر بت من را شکاند و از آن زمان به نام فردی که خفاش را در هم شکست معروف شد.بعد ها فردی به نام عزرائیل جای بت مت را گرفت و با بین رو برو شد ولی یکبار شکست خورد اما بار دوم موفق شد بین را شکست دهد و او به زندان رفت.بعد او از اعتیادش به داروی ونوم دست برداشت و تصمیم گرفت دنبال هوویت پدرش بگردد،بین رفت و با پیر ترین فردی که در زندانی که در بچگی اش بود حرف زد و متوجه شد از بین این 4 نفر یکی از آنها پدر او است نفر اول فردی انقلابی بود که دولت سانتا پریسکا از او نفرت داشت نفر دوم یک دکتر آمریکایی بود نفر سوم یک مزدور انگلیسی بود و نفر چهارم هم یک بانک دار سوئیسی بود.بین تصمیم گرفت اولین شانس خود را با بانک دار سوئیسی امتحان کند برای همین به روم رفت،در طی همین جریان بین با لیگ قاتلان درگیر شد،و بعد به عنوان دست راست راس الغول انتخاب شد.
.: Weblog Themes By Pichak :.
