html> گمشدگان در جزیره_فصل 1_قسمت 8.

من به فرانک و مایک گفتم که من و ویلیام تو جنگل چی دیدیم  و بهشون گفتم که فردا بریم تا ببینیم توش چیه اوناهم قبول کردن.صبح شد من و ویلیام و مایک و فرانک بیدار شدیم اما جاناتان رو ندیدیم هممون فوری اومدیم بیرون که دیدیم جاناتان بیرون وایساده،بعدش متوحه شد ما اومدیم بیرون و جاناتان گفت چقدر میخوابین مگه خرسین؟به ساعت نگا کردیم 7 بود-_- تازه ماهم ساعت 12 خوابیده بودیم بهش گفتیم مگه تو کی بیدار شدی؟گفت ساعت 2،بعد هرچهارتامون گفتیم خب انتظار داری باتو بیدار شیم وقتی خودت یک روز بیهوش بودی؟گفت عه یه روز خواب بودم؟گفتیم آره دیگه وقتی رفته بودیم داخل کشتی بهت نیزه خورد و بیهوش شدی و یه دستت هم قطع شد،جاناتان که هنوز نفهمیده بود یه دستش قطع شده به دستش نگا کرد و این شکلی شد:😨 ام یعنی چی دستم چرا نیست کوش؟گفتیم ساعت خواب، از 2 بیدار بودی نفهمیده بودی،گفت ام خب داشتم به یه چیز به صبح دیدم فکر میکردم،گفتیم چی دیدی؟گفت این جا که الان روش وایسادیم،یه جزیره نیست یه لاکپشت غول آساساست،هممون 😱اینجوری شدیم و گفتیم تو چطوری فهمیدی؟گفت:من امروز کل جزیره رو گشتم و رفتم دم ساحل که یه سر خیلی بزرگ دیدم به نطر میومد مال لاکپشت باشه اگه هم بخواید میتونید برید داخل دریا و ببینید من دستم قطع شده نمیتونم برم،ماهم گفتیم باشه میرم ببینیم.



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۹ | 17:57 | نویسنده : دیدارا |